تبليغاتX
تنها خدا
وقتی اسمون گریش می گیره دله من یهو میگیره نکنه همون ی ابره که دلم واسش می میره
 

گل یخ اگه بی همزبون نبود به خدا یخ نمی زد آدم خوب که یهو بد نمی

 شد سری به دوزخ نمی زد اگه عشق سری می زد به آدما کسی

سیاه بخت نمی شد زندگی سخت نمی شد

|+| پسر باران در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی كوچك جالب اینجاست كه تو به این

 بزرگی هیچ وقت من رو به این كوچیكی فراموش نمیكنی ولی من به

كوچیكی توبه این بزرگی رو گاهی فراموش میكنم

|+| پسر باران در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  |
 

وقتی که تنهای تنها می شوی ،

وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی

درست در حساس ترین

رهایت مي كنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و

 نقطه

پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می

خوردی و تکیه گاهش مي شمردی ،

ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده

است ؛

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی

 را می رباید و لجن متعفن

خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی

 خالصانه به دوستی

گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند

که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی

زشتی های تو

پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق

 او به تو چقدر است

بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست

پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن

|+| پسر باران در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه . پس سعي کن تا

وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه

 بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات

 نگهش داري

|+| پسر باران در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 
|+| پسر باران در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 

اخر جاده ها کي به پايان ميرسد ؟ عشق من و تو کي به

 سامان مي رسد؟؟ دردهاي قلب من کي به پايان

 ميرسد؟

 انتظار هر شبم کي به پايان ميرسد؟ چشم هاي من اينک

 حال

 گريه دارد شب را در خيالش تا سپيده مي بارد دستهاي

 من تاب

 ان ندارد تا بگيرد خاطرات روزهاي رفته بر باد سايه ام در

 ميان

 خاک و باد مي برد جسم مرا در گردباد .

|+| پسر باران در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 

خيلي سخته ببيني يه آهو اسير پنجه هاي يه شير شده !!!

 ولي

 تلخ تر از اون اينکه ببيني يه شير اسير چشمهاي يه آهو شده

|+| پسر باران در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید جانشینی برای او پیدا نخواهید

 کرد دوستی مانند شراب است هر چه کهنه تر بهتر

|+| پسر باران در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 

دلم را هيچکس باور نداشت / هيچکس کاري به کار من نداشت

 بنويسيد بعد مرگم روي سنگ / با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

 او که خوابيده است در اين گور / بودنش را هيچکس باور نکرد

|+| پسر باران در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 

خدایا دلم خیلی گرفته ،از درون تهی شدم ،خیلی

احساس خستگی میکنم اگه تو نبودی یا به حرفام گوش

 نمی دادی باید چی کار میکردم.تا وقتی که تو هستی

 دلیلی برای نا امیدی پیدا نمیکنم. خدایا کاش بذاری تو

 بغلت گریه کنم.....

|+| پسر باران در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 

عشق يعني :چون خورشيد،تابيدن بر شب هاي دوست و چون

 برف ،ذوب شدن بر غم هاي دوست

|+| پسر باران در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  |
 
|+| پسر باران در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 

 رفيق خوب مثل کفش ميمونه و رفاقت مثل يه جاده آسفالت داغ . . . . واي

 به روزي که وسط راه کفشه پاتو بزنه يا بفهمي که پا برهنه اي

|+| پسر باران در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه

|+| پسر باران در چهارشنبه دهم بهمن 1386  |
 

زيباترين عكسها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن ! پس هر

 وقت تو

 قسمت تاريك زندگيت واقع شدي .. بدون كه خدا مي

خواد 1

تصوير زيبا ازت بسازه

|+| پسر باران در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 

در عرب و عجم تا به حال کسی ندیده است که سقا تشنه لب بمیرد...

 

                                    یا قمر بنی هاشم

|+| پسر باران در دوشنبه یکم بهمن 1386  |
 

 

عشق فقط عشق عباس که در راه معشوقش جانش را .دستش را با

لب تشنه داد

وفا فقط وفای عباس که همه چیزش را برای مولایش داد.

دل رحمی فقط دل رحمی عباس که نتوانست لبه تشنه بچه ها را ببیند

 و خودش را به قتلگاه فرستاد

عظمت و بزرگی فقط عباس که تا زنده بود کسی جرات نداشت به

 خیمها نزدیک شود.

فدای عشق وفا دل رحمی عظمت بزرگی و ... عباس

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران


 

وز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
|+| پسر باران در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
 

بر جاده هاي يخ زده ي ترديد ،در روزگار آهن و خشم و خون،در سال

 هاي منجمد اکنون ،

 آهنگ نام توست ، که چون خورشيد پاره اي،در قلب از تپش ايستاده ي

 زمان ،جوشش و

 خروش جاري مي کند

|+| پسر باران در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
|+| پسر باران در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  |
 

یه دوست خوب و مهربون خیلی زود از دست میره ولی یه

 دوست بد و نامهربون تا ابد واست میمونه, دلم میخواست اونی

 که دوسش داشتم بد بود

|+| پسر باران در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386  |
 
 
بالا
.