تبليغاتX
تنها خدا
وقتی اسمون گریش می گیره دله من یهو میگیره نکنه همون ی ابره که دلم واسش می میره
 
وقتی که تنهای تنها می شوی ،

وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین

رهایت مي كنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و نقطه

پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش مي شمردی ،

ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛

وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن

خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی

گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند

که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد

او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو

پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است

بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست

پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن

|+| پسر باران در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
 
|+| پسر باران در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي

 که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي

 که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديدي.

|+| پسر باران در یکشنبه هشتم شهریور 1388  |
 تو تنها نیستی

|+| پسر باران در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 ماه مبارک رمضان

میگن هر موقع آب می نوشی بگو "یا حسین" این روزا وقتی آب می بینی و نمی نوشی ،

آروم بگو "یا ابا الفضل...

 

|+| پسر باران در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 

دست هايي كه ياري مي رسانند مقــدس تر از دست هايي هستند كه

 دانه هاي تسبيح را مي گردانند

|+| پسر باران در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 

معصومیت از دست رفته

ای کاش کسی بود که به ما واقعیت زندگی ائمه را نشان میداد.همه به ما میگویند انها معصوم بودند انها

 بهترین در روی زمین بودند انها تمام صفات خوبی را داشتند اما کسی دیگر کم  این حرف ها را باور

میکند.ما میگوییم برادران یهودی ها از دین مقدس یهود فاصله گرفته اند و برای ان هزار دلیل می اوریم ما

میگوییم برادان ارامنه از دین مقدس مسیحیت فاصله گرفته اند ما میگوئیم برادران سنی از دین مقدس

اسلام فاصله گرفته اند .اما ایا مطمئن هستید خود ما از دین خود دور نشده ایم.ایا فکر می کنید گفتن

نام ائمه برای ما بس است.ایا تا بحال فکر کرده اید چرا دیگر مانند دوران ائمه  اسلام رواج ندارد با اینکه

ارتباطات بسیار زیاد شده است.ایا فکر کرده اید چرا داریم با این سرعت از ائمه دور میشویم.چرا کسی

برای ما شیعیان احترامی قائل نیست.تمام شما میتوانید هزاران دلیل بیاورید من هم دلایل خودم را

میگویم و ان دل شما هست که درست و یا غلط بودن انها را ثابت میکند...

 

اگر کسی شیعه است باید تمام وظائف بر عهده خود را که  اسلام و ائمه بر عهده او گزاشته اند را انجام

 دهد و اگر گناهی کرد توبه کند.

 وظائف به سه قسمت تقسیم میشود

الف:وظیفه در مقابل خدا

ب:وظیفه در مقابل خود

ج:وظیفه در مقابل دیگران

این وظائف کاملا مشخص است اما مشکل اینجاست ما هر قسمت را با هم تفاوت میزاریم.برای مثال ما

وظائف خود در مقابل خدا را کم وبیش انجام میدهیم .وظائف در مقابل خود را کاملا انجام میدهیم.ولی

 وظائف در مقابل دیگران را کم و بیش انجام نمی دهیم.حال انکه ائمه به این خاطر انسان های شایسته

 بودند که هر سه را کامل انجام میدادند.پس میشود گفت فقط خواندن نماز  و گرفتن روزه انسان را خوب

 نمیکند بلکه انجام یک سری از وظائف باعث خوب شدن انسان میشود.

 

اگر کسی نماز خواند مسلمان است و اگر نخواند کافر.حال اگر ان کس دروغ گفت٬ تهمت زد٬ مال بیت

 المال را به ناحق خورد ٬ظلم کرد ٬خود را از همه عالم تر و فاضل تر دانست٬ به خاطر تبلیغ دین و یاد دادن

 ان پول گرفت و...   انگاه زیاد مشکلی نیست یا توبه میکند یا مصلحت در ان است که به گناه خود ادامه

 دهد یا اصلا کار خود را گناه نمیداند.!!!!!!حال انکه دیگران از روی کار های ما به رفتار ائمه پی میبرند.و

رفتار و کردار خوب ما باعث گسترش اسلام میشود.

 

اگر کسی واقعا بخواهد اسلام را بشناسد باید به ائمه نگاه کند وگرنه اگر بخواهد از روی رفتار و کردار

انهایی که خود را از همه بهتر میدانند و کار های پلید خود را در پشت دین پنهان کرده اند ببیند خوب

معلوم است چه میشود .ان شخص به خود میگوید اگر اسلام این است من نمیخواهم.ای کاش امام زمان

 (ع)  می شد به او نشان داد که بفهمد بهترین دین چه دینی است.حال که نمیشود امام زمان (ع)

نشان داد و انها هم که مدعی هستند مبلغان دین اسلام هستند  با کارهایشان خود ما را هم از دین

 زده کرده اند پس باید همت کنیم خودمان دست به کار شویم.و این معصومیت از دست رفته را خودمان بر

 گردانیم .و اگر نتوانستیم حداقل به خودمان ثابت میکنیم بهترین دین را داریم و ۱۴ معصوم ما

بهترین هستند.

 اللهم صلی علی محمد و ال محمد

 

ادامه دارد.....

|+| پسر باران در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 

چند پند زندگی از امیر المومنین

 

 
 
 

1- راستگو باشید.

2- با مردم مودبانه برخورد کنید.

3- خدمتگزار مردم باشید.

4- درکار خیر تاخیر نکنید.

5- پشتکار داشته باشید.

6- خشم و عصبانیت خود را کنترل کنید.

7- غیبت نکنید.

8- دنبال انتقام گرفتن و تلافی نباشید.

9- در مقابل سختی ها مقاوم باشید.

10- دنباله روی نفستان نباشید.

11- از حسادت بپرهیزید.

12- متکبر نباشید.

13- در همه موارد با اخلاص و بی ریا باشید.

14- از مواضع تهمت دوری کنید.

15- در زمان قدرت ببخشید.

16- در معاش اعتدال را رعایت کنید.

17- در سلام کردن اولین فرد باشید.

18- قبل از جواب دادن فکر کنید.

19- همیشه لباس های مرتب و پاکیزه بپوشید.

20- به والدین خود احترام بگذارید

21- با همسرتان خوشرو باشید.

22- مهمان خود را تکریم کنید.

23- در حق مردم مشفق باشید.

24- به عهد و پیمانتان وفادار بمانید.

25- از غریبه ها دلجویی کنید.

26- به عیادت بیماران بروید.

27- با یتیمان مهربان باشید.

28-به مظلومان کمک کنید.

29- برای مسکینان ایثار کنید.

30- قبل از انجام هر کاری روی آن فکر کنید.

31- در برابر مغلوبانتان جوانمرد باشید.

32- در مقابل جاهلان ,ملایمت به خرج دهید.

33- عادلانه قضاوت کنید.

34- با نیکان مصاحبت کنید

35- شکرگزار خداوند باشید.

36- به خدا توکل کنید.

37- بندگیش را تمام و کمال به جای اورید.

38- در راه دین خدا جهاد کنید.

39- در زمان نیل به مقام و منصب خدمت به مردم را در راس کارها قرار دهید.

|+| پسر باران در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 
هنگام ترس از چيزي اين ذكر بسيار موثر است:

كهيعص حمعسق لاحَوْلَ وَ لا قُوََّةَ اِلاّ باِاللهِ الْعَلِيِّ الْعَظيمْ


 ((كهيعص حمعسق را بايد به اين صورت تلفظ كنيد:كاف ها يا عين صاد  _ حا ميم عين سين

 قاف))   


دوستان بايد اين ذكر را در لحظه ترس((خصوصا شبها)) مداومت كنيدو ايمان داشته باشيد كه:

(( هيچ قدرتي جز اونيست و او از هر چيزي كه شما از ان ميترسيد قادر تر و عظيم تر است))

بعد از چندين مرتبه  خودتان تاثير انرا خواهيد ديدواين را بسياري از افراد تجربه كرده اند.

|+| پسر باران در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 

مهربانی را اگر قسمت کنند من یقین دارم به ما هم میرسد .... آدمی گر

 ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد.

|+| پسر باران در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 منتظر
چه انتظار عجيبي!! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي

عجيب‌تر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت

نه كوششي نه وفايي ؛ فقط نشسته و گوييم : خدا كند كه بيايي

|+| پسر باران در سه شنبه پنجم خرداد 1388  |
 

گریستم چون کفش نداشتم... تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت

|+| پسر باران در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسیکه دوستش دارم ؟ گفت بنویس بی تو فردایی ندارم

|+| پسر باران در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 
|+| پسر باران در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 عاشق

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

|+| پسر باران در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388  |
 هدیه دلتنگی

هدیه ی دلتنگی

 

چندروزمانده به كريسمس با  تمام پس اندازم به فروشگاهي رفتم تا براي بچه هاي بي سرپرست هديه ي سال نو بخرم. داخل فروشگاه پسركي را ديدم كه دست در دست خانمي با عروسكي در بغل به سمت من مي آمدند ، پسرك عروسك را در آغوش گرفته بود و با صداي بغض آلود  مداوم  به خانمي كه همراهش بود مي گفت : عمه خواهش مي كنم . آن زن هم با بي اعتنائي كامل رو به پسر گفت : جيمي بهت گفتم پولمان نمي رسد ، حالا برو عروسك رو بگذار سر جاش. و دست پسرك رو رها كرد و به طرف ديگر فروشگاه رفت . به آرامي به پسر نزديك شدم و از او پرسيدم عروسك رو براي چه كسي مي خواهي بخري ؟

آرام و با بغض گفت براي خواهرم .         

گفتم مگر خواهرت كجاست؟

گفت : يك هفته است كه رفته پیش خدا و ادامه داد بابا مي گه مامان هم داره مي ره پيش خدا و پیش خواهرم . من مي خوام اين عروسك رو بدم تا مامان براش ببره ، به بابا گفتم به مامان بگه تا برگشتن من از فروشگاه منتظرم بمونه و ناگهان بغضش تركيد و با گريه اي سوزناك گفت من خيلي دلم براشون تنگ مي شه . ولي بابا مي گه خواهرم اونجا خيلي تنهاست و ممکنه که بترسه ، در همين لحظه يه عكسي رو از داخل جيبش در اورد و به من نشون داد ( يكي از افراد داخل عكس خود پسرك بود ) و گفت مي خواهم اين عكس رو بدم مامان تا با خودش ببره و هروقت كه دلشون برام تنگ شد به اين عكس نگاه كنند .

من خيلي از شنيدن صحبتهاي پسرك ناراحت شدم و دلم مي خواست يه جوري كمكش كنم . يكدفعه يه فكري به سرم زد و به آرامي و به طوري كه اون پسرك متوجه نشود دست در جيبم كردم و مشتي اسكناس در آوردم و به او گفتم بيا دوباره پولهايت را بشمريم شايد اندازه باشد.  گفت:عمه خيلي شمردتشون ولي هنوزم كمه ، با بي ميلي پولهايش را در دستم ريخت .

پولها را برايش شمردم و به او گفتم اين پولها كه خيلي زياده و تو مي توني با ااين پول اون عروسك رو بخري . پسرك خوشحال به دستهايم نگاه كرد و با صدائي لرزان از خوشحالي گفت اين پولها اينقدر هست كه  براي مامانم گل رز سفيد بخرم آخه مامانم گل رز سفيد خيلي دوست داره . ديگر نتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم بوسه اي بر پيشاني پسر زدم و گفتم: آره عزيزم مي توني هر چند تا كه دوست داري براي مامانت گل رز بخري .و در همين لحظه به خاطر نگاههاي پر از تعجب عمه ي پسرك مجبور شدم آنجا را به سرعت ترك كنم .

از فروشگاه كه خارج شدم به یاد مطلبي كه هفته ي گذشته در روزنامه خوانده بودم افتادم :مادر و دختري حين گذشتن از خيابان با اتوبوسي  تصادف كرده بودند دختر در دم مرده و مادر در حال كما به سر مي برد . تا  صبح روز بعد با اين فكر كلنجار مي رفتم كه آيا اين مطلب به اون پسرک ربطي دارد يا نه .

صبح روز بعد نيروي بي اراده مرا به سمت كليسايي كه در روزنامه به آن اشاره شده بود كشاند.

داخل كليسا يك تابوت بود كه روي آن يك  عروسك بود ودر بغل عروسك يك عكس و چند شاخه گل رز قرار داشت .

|+| پسر باران در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 کودک

خدایا نسیم نوازش کجاست ... کویرم ، سرآغاز بارش کجاست .... بیا تا به لبخند عادت کنیم ... به این راز پیوند

 عادت سکنیم .... بیا ساده مثل چکاوک شویم ... بیا باز گردیم و کودک شویم ...

|+| پسر باران در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 کمکم کن

خودم : شمع .... دلم : غریب .... کوله بارم : حسرت .... گناهم : عشق .... عشق و امیدم : دیدار تو

|+| پسر باران در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  |
 
god
|+| پسر باران در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  |
 

عشق، نردبانی است که ما را از خود بالا می کشد .... عشق،همان فعل

 انفعالی است که در برابر گل سرخ به ما دست می دهد ..... عشق ،

 عزرائیل زیبایی است که رسید ، جسم ما را می گیرد و قبض روح را امضا

 می کند .... عشق، اولین آهی است که در آیینه کشیده ایم ..... عشق ،

 اولین حقوق ما از باجه معرفت است ..... عشق ، خرید و فروش با پای

عاشق و معشوق است...

|+| پسر باران در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا
.